جا گذاشتن

خرید بک لینک
هرکس چیزهایی برای جا گذاشتن دارد.از لحظات پر لبخند،از نگاههای پر از عشق و سردی آخرین نگاه تا ابتیاتی پر تشویش و کاغذهایی خط خطی شده که آبستن اندیشه ها و احساس لحظه هاییست که تنها یکبار تجربه میشود.

لحظه های که تکرار نمیشود و همین سبب میگردد تا مشمول متر با معیار هیچ علمی نگردند.

مثل تجربه ی سلوک عرفانی یک عارف،الهام یک شاعر،وحی یک پیامبر و عشق یک عاشق.

چیزهایی هستند که تنها مختص انسانند و همین سبب میگردد که علوم انسانی حساب شوند.چیزهایی که تکرار نمیشوند.مثل بهترین شعر دنیا که از انباشت دردها،عشق ها،احساس و شکست ها قلمی را آبستن کرده است تا مولود آن چند سطر شعر شود در مثنوی مولانا و یا عشق بازیش با شمس،در رساله ی پر از طنزهای تلخ عبید و یا گلستان و بوستانی که گلش شیرینی سخن بود و میوه اش پند های رندانه..

یا غزلی از حافظ که رندانه بیزار از رندی بود و عاشقی دلیر و بی باک که هیچکس نفهمید معشوقه اش را باید در زمین جستجو کرد یا فراتر از قیود زمینی..

آری،هرکس لحظه هایی دارد که تکرار نمشود و چیزهایی که جا میگذارد.چون صائب که گفت

لذت نمانده است در آینده حیات

از "عیش های رفته"

دلی شاد می کنیم!

ما هم سوگوار لحظه های به یغما رفته و عزادار چیزهایی هستیم که به جای میگذاریم اما از عیش های رفته چکامه ها میسراییم و نوشته ها خط میکنیم.

چون شاملو که با عاشقانه هایش مبارزه میکرد و چون فروغ که دردهای زن در جهان زن ستیز را میسرود..

_هر موجودی در این دنیا، چیزهایی دارد که که بدون آنکه خودش بخواهد یا بداند، جا می گذارد. این چیزها که من می گویم فرق دارند با آن داشته ها که در بیرون از روح و جسم مان، زندگی خودشان را دارند و البته از جنس تعلقات ما هستند، اینها که من می گویم آن چیزهای درون آدمی است که آدم در طول روز یا ماه و سال دنبال فرصت است که کنجی را گیر بیاورد و با آن داشته اش معاشقه و مغازله کند. خودش را در آیینه آن ببیند، خودش را با آن معنا کند.

جا گذاشتنش اینگونه است که یک روز صبح می رسد که در نهایت احساس علاقه، داشته ات را بغل میکنی و چشم ها را می بندی که حضور و تلذذ آن چیز را مثل حباب های اکسیژن به تمام دالان های شش ها و عروقت برسانی و فکر میکنی که اصولا نمی شود تو را جوری فرض کرد که باشی و آن، نباشد.آن روز که برسد، تو سواری می شوی و شتاب ثانیه ها و جبر درها و غرولند آدم ها دست به دست هم می دهد که تو راه بیفتی و داشته ات بماند.روزی زمین مثل یک همراه که از جدایی یکباره تو در شوک است، مثل یکی که در ساحل آنقدر مبهوت است که نمی داند به عنوان یک بدرقه کننده باید برایت دست تکان دهد یا به عنوان یک جامانده گریه کند. گاهی هم می شود مثل کسی که به قول نصرت رحمانی انگار برای وداع آفریده شده.

وداع هایی تلخ.توأم با حسرت و هراس فردایی که عدم را به سوگ مینشینی و نمیدانی از کجا آمدی؟چرا آمدی؟و ورا میروی؟سه پرسش ساده که هزاره هاست اندیشه انسان را به بازی گرفته اند.انسانی که طبیعت را تحت سلطه خود درآورد.آسمان را شکافت،تنام دنیا را با اجزایش شناخت و خدا را به مبارزه طلبید،اما از پاسخ به همین وند سوال ساده درمانده بود.و این یعنی همه چیز داری و هیچ چیز نداری.داشته هایی که به جا میگذاری.

این داشته های جامانده از جنس تعلقات روحی هستند از جنس فضاهایی که بخش عمده چگالی ذهن هر آدم رنجوری را گرفته اند تا مرهم دردهایش باشند، حس و حالی که زمانی آدم را بر می انگیخت که عاشقانه ای ببیند یا بسراید، قلم مویی که نیابت زبان ات را داشت در روایت حال ات بر روی بوم، شور و هیجانی که زمانی آدم را برمی انگیخت که چنان قهقهه ای بزند که انگاری قاموس غم را با مکت زندگی نسبتی نیست یا آن کوره راه های منزوی و ساکت که جان می دادند ساعت ها همدم تکرار و پیچ و خم شان باشی، همه اینها که گفتم، می توانند از جنس این داشته های آرامبخشی باشند که حالا میان این همه غوغا و سیمان و خاکستر نیستند. تنها چیزی که از دلیل نبودنشان یادت می آید، صدای آنهایی است که مثل زنجره خواب آلوده و گنگ که خودش را به همه چیز یک باغ تحمیل می کند، تو را با آن اندک داشته ات، با آن دلمشغولی که جز قلب تو هیچ مساحتی از ارض مخرب مزخرف را اشغال نکرده بودند، تاب نمی آوردند.

یک روز، این بار شاید یک عصر، که می بینی دستپاچه ای، دل آشوبه داری و هیچ چیز آرامت نمی کند، عکسی شاید، نوشته ای یا ردی از روزهای خنده و سرخوشی یا از آن غم های الیتام بخش کمیاب، خودش را به رخ ات می کشد و یادت می اندازد که این همه تشویش که حالا هست، از همان داشته ای است که حالا نیست، و این روزشمار شوم کسالت از آن روزی آغاز شده که "آنِ" خود را، داشته ات را، جا گذاشتی، عامدانه بود یا نه ، اصلا مهم نیست، خودت را با اینکه کار من نبود، آرام کن، هرچه بود، یا هرچه بودند، جاماندند جایی که یادت نیست شاید ایستگاه قطار شاید میان همهمه یک مشت آدم نق نقو که نهیب ات میزدند و شاید در انتهای کوچه بن بستی که "با چه خواهم کرد؟" وارد و با "چه خواهد شد" از آن خارج شدی.

جدایی از این جور داشته ها، همیشه سخت است. روزهای اول خیلی بیشتر، تازه اگر فی الفور فهمیده باشی چه از دست ات رفته، بعد هم، توجیه می آید که :"باید اتفاق می افتد" و دست آخر در یک روز گرم و تفتیده تابستان که آب دهن ات را با غضب پرت میکنی به سمتی که به نظرت لعنتی ترین سوی جهان است می فهمی که مزه گس لحظات و احساسات ات درست از همان روزی پرزهای زبان روح ات را منقبض کرد که همه آنچه بودنت، هویت ات، شادی ات و حتا حماقت ات را توضیح می داد، جایی جاماند. جوری که نشاید و زمانی که نباید.

-پیمان میرزاوند

اجتماعی...

ما را در سایت اجتماعی دنبال می‌کنید

برچسب: جا گذاشتن به انگلیسی,جا گذاشتن کارت سوخت,جا گذاشتن,جا گذاشتن کتاب,جا گذاشتن کفش در خواب,جا گذاشتن دل,جا گذاشتن کارت سوخت در جایگاه,جا گذاشتن عابر بانک,جا گذاشتن کارت عابر بانک,جا گذاشتن کارت در عابر بانک, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:18

صفحه بندی