مویه های تنهایی،در رثای مرگ آخرین بازماندگان فرزانگی و راویان چیره دست روشنایی.

پیمان میرزاوند

(آنچه در این متن می‌آید نگاه یک متخصص در حوزه سینما نیست بلکه تلقی یک علاقمند آماتور است):

من اگر برای دردهای آدمی بغض میکنم،برای مرگ هنر و اندیشه ضجه میزنم،ناله سر میدم و بی هراس از انذار و طعنهٔ عوام مرده پرست،چنان شیونی سر میدهم که صدای ناله ام آخرین ته مانده های احساس و وجدان آدمی را بیدار کند.برای منی که نسلی پر از بن بست،نداشتن،ندیدن و نگفتن است، کسانی قهرمانان سرزمین به خواب رفته ام هستند که در این بی اندیشگی دردهایم را با حرفهایشان دخیل میبندم.

میشود نشست و سکانس های پر حرف را دوره کرد،سطرهای پر درد و صداهای پر از ناله های آدمی...ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ اینها ﻓﻘﻂ ﻓﯿﻠﻤﺴﺎﺯ،ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ،موسیقی دان و ﺷﺎﻋﺮ ﻧﯿﺴﺖند . ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎﻣﯿﺴﺎﺯﻧﺪ . ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺭﻣﺎﻥ ﻭ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﻫﻢ

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻨﺪ . ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﯿﻤﯿﺎﯾﯽ ﻣﯿﺸﻮﺩ.یکی کیارستمی،یکی شجریان،دولت آبادی،شاملو،اخوان و ...

این نام ها ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ .ﺟﻬﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﻦﺭﻧﮓ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺯﺍﻧﻮﺍﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻗﻮﺕ ﺭﻓﺘﻦ . ﺭﻣﻖ ﺁﺧﺮﻡ ﺑﺎ آنانﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺑﺪﻝ ﻣﯿﮕﺮﺩﺩ . ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ

ﻣﯿﺸﻮﻡ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﻭﺭند ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻧﺪﻥ .ﺩﺭﺟﻬﺎﻧﯽ ﮐﻪ  ﺑﺮﺍﯼ من ﺳﺎﺧﺘﻪ اند ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﺑﻮﺩ .ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ .ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻘﺪﺱ بالاترین احساس های آدمی ...ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺯﯾﺴﺘﻦ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺗﺮﺍﮊﯾﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﻗﻢ ﺑﺰﻧﺪ ﺗﺎﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﻣﻼﻝ ﺁﻭﺭ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻗﺼﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﺎﺑﻞﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﺐ ﺟﻮﺏ .میشود دنیا را دید و میشود انسان را شنید،از زبان کیمیایی ها،کیارستمی ها،شجریان ها،دولت آبادی ها و چندین نفر دیگر از آخرین بازماندگان تبار فرزانگی،قبیلهٔ هنر،سپاه اندک اندیشه و جماعت دغدغه مند.

می‌شود نشست و قبل از مویه برای مرگ یکی از غول‌های سینما که ایرانی هم بود از پرویز تناولی گفت که در فرودگاه پاسپورتش را توقیف کردند و‌ مانع شرکتش در یک نمایشگاه بین‌المللی کتاب شدند یا از محمود دولت‌آبادی که هنوز در حسرت مجوز کتاب‌ کلنل در وطن خویش است و یا حتی از محمدرضا شجریان که بیمار است و در این سال‌ها مجوز اجرا نگرفت وحتا شنیدن ربنای او را در رسانه‌ای که متنعم از مالیات اجباری مردم است از همین مردم دریغ کرده‌اند. آری، می شود قبل از مرگ کیارستمی ده‌ها چهره درخشان در عرصه‌های مختلف ادبی و هنری و... را مثال زد که  در حقشان جفا شد و دست آخر با یادآوری اینکه نخبگانی از این دست به مثابه قلب تپنده فرهنگ‌اند، پرسید که مگر زمانه و بستر جامعه می‌تواند به سادگی جایگزینی برای اینان بیابد که اینذچنین بی‌اعتنا به قدر و منزلت‌‌شان؛ چوب حراج به فرهنگ و آتیه‌مان می‌زنیم؟این می شود‌ها و این پرسش‌ها اما هیچگاه ثمری نداشته‌است و این تلنگر‌ها خفته‌ی مسندنشینی را بیدار نکرده است، چنانکه امشب در حالیکه خبر درگذشت کیارستمی در صدر بسیاری از سایت ها و رسانه های جهان نشسته این طایفه و رسانه های طفیلی شان در خواب اند. بنابراین بهتر است به جای تکرار این بدیهی دردآور، به سراغ پرسش اصلی مان برویم و  بپرسیم که میراث عباس کیارستمی برای ما چه بود؟ کیارستمی بر خلاف کارگردانانی که به ناگاه از میان آوردگاه چوب و چماق و خیابان یا در پی فلان ناکامی یا دغدغه ایدئولوژیک سر از سینما درآوردند تا آنچه پیش از این به قهر و غلبه حقنه جان ها می کردند این بار و با سینما اماله اذهان کنند، بی‌آنکه حتا خیال و آرزویی در این وادی داشته باشد، سینما را پله پله آموخت. از عکاسی شروع کرد، فیلم تبلیغاتی ساخت(محصولات ارج)،پوستر طراحی کرد(سیاه و سفید شهید ثالث و قیصر و رضا موتوری و ...)، تیتراژ فیلم ساخت(قیصر) و در نهایت بر صندلی کارگردانی نشست.اگرچه سینمای ما با وجود پرویز کیمیاوی و سهراب شهیدثالث، با معناگرایی و‌ عمق بیگانه نبود اما آنکه شعر و سادگی را با مضمون و جذابیت ترکیب کرد، عباس کیارستمی بود.پلان‌های مختلف در فیلم های او یادآور قاب‌های شاعرانه تئو آنجلوپلوس بود، تعلیق‌هایش دست کمی از هیچکاک نداشت اما به جای آن همه ترس و تردید و شرارت مشحون از معصومیت بود، رگه هایی از دسیکا تا جیت رای و  اوزو تا بنینی را در آثار بی‌پیرایه و موضوعات به ظاهر بی‌اهمیتی که با هنر کیارستمی مهم‌ترین موضوعات زندگی به‌نظر می‌رسیدند، می‌توان ردیابی کرد اما با وجود این همه ردپا آنچه کیارستمی عرضه می‌کرد خاص او بود.آثار کیارستمی از نظر مضمون غالبا چیزی متعارض با مد حاکم بر جامعه به نظر می‌رسیدند چه آن زمان که کشور درگیر جنگ و تبعات بعد از آن بود و کیارستمی راوی دغدغه های به ظاهر کودکانه  بود وچه آن زمان که همه چیز راوی مدرنیزه بود و او ازعشقی سخن می‌گفت که در پی ویرانی و زلزله می‌آمد. کیارستمی وقتی همه در همهمه و هیاهوی شهر گرفتار و در پوچی و استیصال زندگی دست و پا می زدیم از روستایی گفت که گوشی موبایل تنها در قبرستان خط می داد و از طعم گیلاسی که به زندگی معنا. زمانه و‌محیط کیارستمی اما در آن زمان و حتا اکنون معجزه تصاویر ساده اما عمیق و اشارت آرام اما پرطنین مضامین بلند و انسانی او را آنچنان که در دوردست دریافتند، درنیافت. در نمای آغازین کلوزآپ و در ورای پرسش قاضی پرونده" سبزیان "که یک روحانی است و از کیارستمی می پرسد :چرا این موضوع برای شما مهم است ... ما پرونده های جالب تر و مهم تری داریم" به روشنی می توان تفاوت معنی"مهم" بخش عمده ای از جامعه با ذهن جلودار کیارستمی را فهمید. این بخش از جامعه تا امروز نیز برای رفع این شکاف تلاش نکرده است چنانکه در زمان حیات کیارستمی یا بوسه او بر گونه "کاترین دنوو " برایش اهمیت داشت یا خبر جعلی منتسب به کیارستمی مبنی بر مصرف گوشت خوک! کیارستمی حالا رفته است. در مرگ کسی که از زندگی، روایتی بدیع داشت سخن گفتن از یاس و نیستی بی سلیقگی است، عاشقانه دیدن جهان به دور از تکلف و ‌تصنع و کشف مضامین بلند در قاب های ساده زندگی اما آن چیزی است که به عنوان شاکله اصلی نگاه و آثار او ارزش تکرار و ممارست را در دنیایی که همه را باد خواهد برد؛ داراست. کوتاه ترین جمله برای توصیف او شاید این باشد که:" او چیره دست ترین روایتگر روشنایی های دنیا از پس عینک تیره خود بود!.کیارستمی نامی که میرود.مویه ای که سر میکنیم و اشکی که ضاید بریزیم.اما به یاد داشته باشیم از سلسله این سفیران اندیشه و راویان روشنایی چند تن مانده اند؟دیده ای که بی شمار آدمهایی که وجودشان لازم است،چگونه به شمارش اعداد تن میدهد؟