نگارنده:پیمان میرزاوند
جامعه ایرانی میراث دار فرهنگ و ساختاری استبدادی است که موجب نامدنیت و عدم توان برای ایجاد فضایی متمدنانه توأم با درکی مشترک در تمامی زمینه ها میشود.
در سنجش تحولات اجتماعی،گذر به تمدن را گذار از عصر بربریت به عصر مدنیت دانسته اند.با این حال زندگی ایرانیان در عصر مدنیت نیز با ویژگی های بربرانه آمیخته است که میتوان آن را جلوه هایی از نامدنیت دانست.
هرجامعه ای از افراد،گروهها،اقشار و طبقات مختلفی تشکیل شده است که از نظر منافع،مصالح فردی و گروهی،عقاید ،جهان بینی، دیدگاه سیاسی، فرهنگ خانوادگی و عشیره ای، دین و سایر مسائل از یکدیگر متمایز و متفاوتند. این تمایز اجتناب ناپذیر است و در جوامعی که به مدنیت رسیده اند تا جوامعی که هنوز با آن فاصله دارند،تفاوت در برخورد اعضا با یکدیگر است.میزان تعامل،خشونت و ایجاد فضای مشترک.میتوانیم مدنیت را همچون راهکاری درک کنیم که از خشونت و تخریب گری ناشی از این تعارض ها و تمایزها در حوزه زندگی فردی، اجتماعی و سیاسی می کاهد.مدنیت شیوه ارتباط داشتن در عین تفاوت و تمایز است. تقدم مصلحت عمومی و ملی بر خواست ها و منافع شخصی تفاوت تمدن و بربریت است.مدنیت مجموعه بسیاری از خودگذشتگی هایی است که آنها را میپذیریم تا با هم زندگی کنیم.این از خودگذشتگی را نه تنها به خاطر دیگران بلکه برای خودمان انجام میدهیم.مدنیت شدیدا با مصلحت در پیوند است.
مساله مدنیت این است که افراد و گروهها به واسطه تفاوت های فکری و عملی بتوانند در تعامل باهم فضای مشترکی میان خود ایجاد کنند که حوزه آرا و عمل مشترک است.
مدنیت شیوه ایجاد فضای مشترک میان خود و دیگری در عین وقوف به تمایز،تفاوت و اختلافات است تا در این فضای مشترک ارتباط میان خود و دیگری برقرار بماند.مدنیت توانایی شهروندان یک جامعه در عمل به شیوه های احترام آمیز است.احترام به عقاید دیگران،محترم دانستن آرا و نظرات آنان و نهایتاٌ انجام غیرمشروط همان چیزی برای دیگران است که برای خود به صورت غیر مشروط انجام میدهیم.
درجامعه چنین فضایی وجود ندارد و علیرغم ظاهر مدرن،در باطن همان خصلت بربرانه در جامعه حاکم است.
عدم تحمل یکدیگر و قادر نبودن به ایجاد فضایی مشترک در میان ایرانیان به معضلی بدل گردیده که توان هرگونه همفکری، تعامل و رسیدن به فضای مشترک در جامعه را از ماگرفته است.
گذشته از علت های آسیب شناسی و جامعه شناسی که جای بحث بسیار دارد،خیلی ساده میتوان علت آن را این موضوع دانست که هریک از ما خود را حق و دیگری را باطل میدانیم.هیچیک از ما به این درک نرسیده ایم که به همان میزان که ما فکر میکنیم و درمورد مسائل مختلف برداشت خودمان را داریم،دیگران نیز به همین شکل صاحب فکر و برداشت خود میباشند.
وقتی شما صاحب رایی بودید قبول میکنید که صاحبان رأی دیگری هم وجود دارد.معنا ندارد که ما در عالم رأی،نظر،در عالم معرفت جزم اندیش و تک رو باشیم و بپنداریم در هر زمینه ای یک رای بیشتر وجود ندارد و آن هم رای ماست و بعد با قدرت بخواهیم آن را اعمال کنیم.
این مساله ریشه در فلسفه خوب و بد و زشت و زیبا دارد.اینکه هریک از ما ممکن است چیزی را خوب بدانیم و دیگری بنا بر طبع،سلیقه،دانش و عقیده خود همان چیز را بد بپندارد.پلورالیسم آمد تا همین تمایزها را طبیعی جلوه دهد و به مردم بفهماند در یک اجتماع ممکن از بسیاری طرز تفکر و دیدگاه مختلف وجود داشته باشد.به جای حذف آنها به دنبال ایجاد فضایی مشترک برای آنها باشیم.
لازم است سیری کوتاه به فلسفه خوب و بد یا خیر و شر داشته باشیم تا این تفاوتها بهتر درک گردد.
افلاطون اولین نفری بود که گفت یک عقیده میتواند از عقیده دیگر بهتر باشد،اما نمیتواند صحیح تر باشد.یعنی ما و یک بیمار یرقانی یک چیز را میبینیم. تفاوتی در جسمی که میبینیم وجود ندارد.اما ما چون سالم هستیم دید ما صحیح تر است.فیلسوفان دیگری نیز به نظریه پردازی در باب خوب و بد، زشت و زیبا برای پاسخ دادن به سوالات بسیار و علی الخصوص فلسفه خیر و شر پرداخته اند.
آنچه ما بد میپنداریم،در مقایسه با قوانین کلی طبیعت بد نیست.بلکه به آن جهت بد است که با قوانین خاص ما،از دید ما و بنا بر عقاید،جهان بینی و دانش ما سازگار نیست.یک چیز واحد هم میتواند خوب باشد و هم بد و یا اینکه نه خوب باشد و نه بد.
موسیقی برای بیماران روحی و یا مبتلا به مالیخولیا خوب است.برای انسان عزادار بد است و برای مرده،ناشنوا و... نه خوب است و نه بد.
زشت و زیبا نیز میتواند به همین گونه باشد بنا بر تاثیری که بر روی حواس و اعصاب ما دارند زشت و زیبایی آن مشخص میشود.مثلا اگر تاثیری که اعصاب من از راه چشم از یک چیز خارجی میگیرد بر روی اعصاب من خوب باشد،آن چیز زیبا و اگر بد باشد زشت قلمداد میگردد.ما نمیتوانیم بگوییم یک منظره زشت و یکی زیبا است.باران برای کسی که درکنار پنجره نگاه میکند و به آن علاقه دارد زیباست.برای کسی که در کوه و جایی بدون سرپناه گیر کرده است زیبا نیست و میتواند زشت و وحشتناک هم باشد.یا برای کسی که خواب است تفاوتی ندارد.
اینها مسائلی بسیار ساده است که با درک آن میتوانیم به این درک برسیم که هیچ چیز بد نیست.هیچ تفکری دشمن ما نیست و هیچ انسانی به صرف داشتن نظری متضاد نمیتواند دشمن ما باشد.
این نگاه ما به مسائل است که با هم تفاوت دارد.این دانش ما و دیدگاه ماست که خوب دیگران را بد میپندارد.
در سیاست نیز این قانون وجود دارد و ممکن است دو نفر درمورد یک موضوع واحد با همان دلایل دو نظر متضاد داشته باشند. در کشور ما امروزه دو جریان اصولگرایی و اصلاح طلبی فضای سیاسی کشور را در اختیار دارند.با مقایسه ای کوچک از نظر این دو درمورد یک موضوع واحد میتوان به حقیقت این امر پی برد.
با شخصی چون خاتمی جریان اصولگرایی مخالف و اصلاح طلبی موافقند. خاتمی از دید اصلاح طلبان خوب است.چرا که در سیاست خارجی به روابط گسترده و دیپلماسی توسعه گرایی اعتقاد دارد.درسیاست داخلی به فضای باز،آزادی بیان و قلم اعتقاد دارد و...
اما همین خاتمی به همان دلایل از نظر اصولگرایان بد است.چرا که از نظر آنان این دیپلماسی موجب از میان رفتن عزت کشور میشود و اینگونه فضا در داخل کشور و آزادی قلم و بیان موجب نقد عقاید و رد کردن خطوط قرمز میگردد. شخص همان است.دلایل هم همان.اما در نظر یکی خوب و در نظر دیگری بد است.
مدنیت یعنی درک همین موضوع و تمدن یعنی فهم بدیهی بودن اختلاف نظرها با توجه به اینکه همانگونه که من می اندیشم،دیگران نیز می اندیشند.
